تبليغاتX
تنها ماه مي داند و رود

 

بازوانِ فربهِ آقـای الف، به شـانه های باریکِ  خانم سین اعتنا نمی کرد. او همیشه زیرِ لب آجـرها، کاغـذ دیواریها، گَرد و خاکها و خانم سین را شماتت می کرد. او اعتقاد داشت چیزی که در آنها هست، با او جور نیست. خانمِ سین ساعتـها درباره ی عشـق حرف می زد، و دچارِ بیهـودگی های احمقـانه ای مثلِ عطرها، رنگ ها، و بوسـه ها بود.

آقای الف شعرها را تحمل نمی کرد، و بسته های ارغوانیِ موسیقی را  بیرون می ریخت. او علاقه ای به خدا و زن نداشت، و هرگز گلبرگ هایِ سفتِ انگشتانِ خانم سین را نمی بوییـد. او عصبانی و بهانه گیر بود چون می خواست برای خودش باشد.

 

یک شب آسمان خیز برداشت و خانم سین را بُرد... از آن شب آقای الف ساز دهنی می زند، با خیالِ خانم سین درباره ی عشق حرف می زند و با گل ها مهربان است.

 خوشبختانه آقای الف فقط به همین تلنگرِ کوچک نیاز داشت.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 18 دی1390ساعت 14:51 توسط شینا |


از آن برف ها ببـارد، که توی کارت پستـال های کریسمس، روی منظـره ی رنگیِ کلبـه ای با سقف شیـروانی و یک کـاج بلندِ چراغانی می بارد. کلبـه ای که شادی اهالی خانه از پشت پرده هـای گلدارِ پنجره هـایش برق برق می زند و عطر نان تازه از دودکشِ همیشه به راهش، به هوا می رود.

از آن برفهای 6 پرِ کریستالی، شبیه ستاره هایی که قبل خواب می چینم، از آن برف های دانه پشمکی پُرمایه که صورت آدمکی که با آن بسازی همیشه می خندد! 

از آن برف ها که زیرش بدویم، بپریم، بخندیم، شبیه شخصیت های چشم درشتِ کارتون های ژاپنی، با شال گردن قرمز و ژاکت لیمویی و دامن کوتاه سبز، با کتانی های ساق بلند صورتی، به هم گلوله های برف پرتاب کنیم ولی دردمان نگیرد، خوشمان بیاید، بیشتر بدویم، بپریم، بخندیم! 

از آن برفها که بابانوئل دارد، گوزن دارد، سورتمه دارد، آهنگ های شـاد، رقص های موزون، جوراب های آویزان دارد! از آن برفـها که خنده ی آدم بعدش خشک نمی شود، از آنها که پشت خنده گریه نیست... از آنها که امروز بغلم می کنی، می بوسی، نوازش میکنی و فردا تنهایم نمی گذاری، رهایم نمی کنی، می مانی. از آنها که خوشبختی مالِ لحظه نیست، مالِ همیشه است، دوام دارد، مالِ همه است. از آنها که می شود به دنیایش دل بست. از آنها که دنیـای همه مان یکـی ست؛ همین تصویر ِ شادِ رنگیِ برفیِ توی کارت پستالها! از آن برفها ببارد...


بعدترنوشت: من بد نشدم خدا، شاید دیگر خوب نباشم. فقط گاهی مستجابم کن!

+ نوشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت 10:13 توسط شینا |