تبليغاتX
...تنها ماه مي داند و رود
پنجشنبه 3 مرداد1387
کسی نیست

تنهایی ست...

و سایه ی شهری که صدای پای آدمیزادی را می بیند و می شنود ...

چه خوشبخت است کسی که احساس می کند٬

در میان این خلوت خالی٬

یکی وجود دارد.

تنهایی ست...

بت خانه ای بود که سوزانده شد٬

جایگاه بتی که آشوریان بردند ...!

و حالا تو برای جای خالیش می نویسی:

"مهراوه ی من ٬ چنانت دوست می دارم که هر چه دارم ٬ مهراوه ی من ٬ تو را که دارم ٬ قربانی تو کنم."

و من در روایت عشق اوپانیشاد

قربانی می شوم!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:29  توسط شینا  | 

~ ~ ~
یکشنبه 30 تیر1387
 بیا روی این دیوار رنگ قرمز بپاشیم !

نه ٬ آبی ... یا زرد ٬ اصلا سبز ...

فرقی نمی کند حتی اگر قرمزش به بنفش بزند یا زردش به نارنجی ! یا اگر سبز و آبی اش مثل آب حوض خانه های قدیمی که سالی به ماهی عوض نمی شوند٬ به سبزآبی !

همین که این دیوار بلند که فاصله انداخته بین بودن هایمان ٬ یک جور شادتری به نظر برسد ٬ کافی ست...

عکس دست های دورمانده مان هم که خیال رسیدن ندارند انگار ٬ رویش نقاشی می کنیم تا یادمان نرود:

 پشت همه ی دیوارهای بلند ٬ یک چیزی یا یک کسی هست که برای داشتنش باید جنگید.

بعد نوشت:

روي پيشاني من نوشته:

پشت اين ديوار ٬ ۱۹ سالگي دختري جا مانده است . به حرمت همه كتابهايي كه خوانده٬ به بزرگ شدن بگوييد: چند سالي درجا بزند!!!

بعدتر نوشت:

وقتي تنهايي روي سرت آوار مي شود ٬ يادت باشد همه ي ديوارها باربر نيستند...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:38  توسط شینا  | 

~ ~ ~
جمعه 28 تیر1387
 صفر من ٬ اسفند بود !

فروردین

اردیبهشت

خرداد

تیر

تیر

تیر

سالمان به شش ماه

و

سه ماه تکرار

به سر شد و به هفت نرسیدیم !

زن مقدس را ببین

زاده ی هفتمین ماه ...

که هرگز نزیست و هرگز نمرد !

هفت را از خاک زاییدیم .

بگو بنام "سین"

بنام " لام "

بگو که من نامیرایم و تو ...

نوشم می کنی ٬

نوشم می کنی ٬

نوشم می کنی !

س.لام.

بیدار شو !

« خفته را بجنبانی بیدار شود ٬ دلهای شما مرده ست که هرچه می جنبانی بیدار نمی شود. ـ تذکره الاولیاء ـ »

بگو که با گوش عشق نیوشیدم ٬

پاسخی نبود...

بیدار شو !

آسمان لال شده است ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:35  توسط شینا  | 

~ ~ ~
شنبه 15 تیر1387

اگر بلندي پيراهنم زير پاهام گير بكند و زمين بخورم؟

 

اگر انگشتهام توي گِل فرو برود و دستهام زخمي بشود؟

اگر دردم بگيرد و اشكم سرازير بشود و سرمه ي چشمهام خط سياه روي گونه هام بكشد ، بغلم نمي كني تا مثل پروانه ها از جوي آب بپريم و روي برگ گل سرخي، خودمان را به خواب بزنيم، تا دست شبنم روي عرياني تنهامان لحاف بكشد؟!

 

بغلم مي كني يك جوري كه وقت پريدن، چشمهاي چشمه‌ ساق پاهام را نبيند و عكس هماغوشيمان روي آينه ي آب نيفتد؟!

 

بغلم مي كني تا هي زمين بخورم و انگشتهام توي گِل فرو برود و دستهام زخمي بشود و بشود و بشود و ... و تو هي بغلم كني و مثل پروانه ها... !؟

 

بيا آن قدر سبك بشویم كه مثل نسيم توي صورت آسمان بخوريم و عين باران قطره قطره بچكيم از چشمهاي ابر...

 

تا حالا عين باران قطره قطره چكيده اي جوري كه قطره هات توي دل صدف، مرواريد بشود؟!

 آخ كه چه حالي دارد وقتي قطره هات در دل صدف، مرواريد مي شود و تو سينه ريز گردن بلوري دختركي مي شوي كه توي ساحل موج بازي مي كند...!

 

مي آيي آن قدر سبك بشویم كه مثل نسيم توي صورت آسمان بخوريم و عين باران، قطره قطره بچكيم از چشمهاي ابر...؟؟؟

 

 

 

بعدتر نوشت(۵:۴۰ جمعه ۲۱ تیر):

 

نمی دانم چه روزی بود ... چه ساعتی بود ... اما انگار درهای آسمان باز بود که من مستجاب شدم و تو از آسمان نازل شدی...

می دانی ... این ساعتی که برا یت می نویسم مثل آن روز درهای آسمان باز ند اما نگو که می خواهی برکت را پس بفرستی!

 

خیلی بعدتر نوشت:

سیل سرشک ما ز دلش کین به در نبرد

در سنگ خاره قطره ی باران اثر نکرد  (حضرت حافظ )

 

 

دل نوشت:

بود ِتو در بود ِمن ناتمام مانده است...

مي خواهم بگويم:

"تمام بيا و بمان لطفا!"

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:23  توسط شینا  | 

~ ~ ~
پنجشنبه 13 تیر1387

مگر بت شكني كه تبر به دوش آمدي خدا؟!

تبر نزن! نزن!

نگاه كن اين بت پرست گردن كشيده را...

 

نگاهم كن

من ايمان آورده ام...

وضو گرفته ام...

 

بلند بخوان! بلند...

دارم "فرياد" مي نويسم!

كدام طرف بايستم؟

به كدام سو قامت ببندم؟

رو به اين پنجره كه از آن آفتاب مي ريزد توي اتاقم،

يا سمت این قفسه ي كتاب،

يا رو به اين ديوارهاي خالي؟!

 

دارم نفس نفس می زنم...

جواب بده!

بلند بگو...

فرياد بزن در من:

"كعبه اينجاست!"

 

من خدايم!

با سنگ بزنيدم!

بسوزانيدم!

از دار بياويزيدم!

كعبه اينجاست...

من ايمان آورده ام...

بي فوج كبوتر و سنگهايي از سجيل!

من در دهان نهنگ ايمان آوردم...

هدايتم كن به خداييت!

مستجابم كن...!

مستجابم كن...!

مستجابم كن ...!

 

 

پي نوشت:

محكم زنيد اين حلاجك رعنا را. تا او را با سخن اسرار چه كار؟ (تذكرة الاولياء)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:49  توسط شینا  | 

~ ~ ~
دوشنبه 10 تیر1387

آدم خاكي من!

تو چوبي نيستي كه توي آتش دوست داشتنم خاكستر شوي...

به جرم باريدن هميشه ي چشمهات ، محكومي به گُل دادن...!

سبز ِ سبز ِ سبز كه شدي بگو پروانه ها را خبر كنم تا براي نوشيدن شيره ي گلهای روییده از تنت صف بکشند...

 

 

 

پی نوشت:

ببین آدمکم! عکس خورشید را که روی تن ماه افتاده ٬ توی برکه هم می شود دید...!

همیشه لازم نیست چشمت به آسمان باشد٬ گاهی آنچه ژرفتر است به بلندای تو برمی آید...

 

 

بعدتر نوشت:

من به معجزه ی کلماتت ایمان آورده ام پیامبر دیوانه ی من!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:2  توسط شینا  | 

~ ~ ~
یکشنبه 2 تیر1387

ياد بچگي هام افتادم...

 

وقتي مي خواستم قشنگترين و بزرگترين دسته گل دنيا را با هزار تا قلب پاره پاره و تيرخورده، روي يك كاغذ صورتي بكشم و زيرش بنويسم:

" از اينجا تا ته ته دنيا دوستت دارم."

...و بچسبانمش روي كاغذ كادوي سنجاق سري كه براي خريدنش از يك ماه قبل برنامه ريخته بودم!

 

باور نمي كني چه اضطرابي داشتم موقع فرو كردن شمع توي كيك صبحانه! و موقع كشيدن دستت براي آمدن به ضيافت كوچك اتاقم...

 

واااااي مامان!

به من بگو لبخند به آن قشنگي را كجاي دلت قايم كرده بودي كه با ديدن سادگي دوست داشتنم، يكباره مي ريختي روي لبهات و طوري توي چشمهام نگاه مي كردي انگار كه با فوت كردن شمع روي كيك همه ي آرزوهاي دلت مستجاب شده باشد...؟!

مامان ! من هم توي آرزوهات بودم كه اين گونه مشتاق به آغوشم مي كشيدي؟!

 

مامان! (اجازه بده هي صدات كنم٬مامان!)

 اينجا صورتي ندارم...صورتي محبوب دختر بچه ها هم ديگر رنگ محبوبم نيست...اما مي خواهم روي تن همين سفيد، ساده ي ساده، مثل بچگي هام بنويسم:

 

"از اينجا تا ته ته دنيا دوستت دارم."

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:40  توسط شینا  | 

~ ~ ~
سه شنبه 21 خرداد1387

فال مي خرم...

يكي براي خودم

يكي براي تو...

 

"بنال بلبل اگر با منت سر ياري ست

كه ما دو عاشق زاريم و كار ما زاري ست"

 

فال مي خرم

                 فال مي خرم

                                  فال مي خرم...

 

"من اگر خارم اگر گل چمن آرايي هست

كه از آن دست كه او مي كشدم مي رويم"

 

فال مي خرم...

يكي براي خودم

يكي براي تو...

 

"خرم آن روز كزين مرحله بربندم بار

وز سر كوي تو پرسند رفيقان خبرم"

 

فال مي خرم...

عيبي ندارد اگر قرعه ي ما ، هر بار جدايي بيفتد‌،

بگذار روزگار كودك فال فروش ، قمر در عقرب نباشد!

 

* پي نوشت:

۱. گردنت كج نباشد عزيزكم!

اين 100 تومان ها ارزش التماس ندارند...

۲. آدم من!

دستم را بگير پيش از آن كه اندوه بچه های یتیم شهر زمینم بزند ، از فقر اين كوچه نيز به سلامت بگذريم...

 

** بعدتر نوشت:

من برای تسکین دردم به یک خدای خیلی خیلی بزرگ نیاز دارم ...

آیا هست ؟؟؟

 

*** خیلی بعدتر نوشت:

تا آمدم بزرگيش را وجب كنم ، سُر خورد از دستم...

اما ...

يك چيز را ياد گرفتم خدايي كه توي مشتم باشد زود از كف مي رود...!

تو هم مشتت را باز كن خدا ... من به هواي بازيافتن تو زنجيرها را پاره كردم...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:0  توسط شینا  | 

~ ~ ~
شنبه 18 خرداد1387

مرا كه مي شناسي آدمكم...!

براي سرودن طاقباز مي خوابم روي زمين و دست هايم را دو طرفم باز مي كنم٬ بلكه شعر آيه آيه از آسمان بريزد توي سينه ام ...

مي ترسم كلمات زميني نازكي روحت را بخراشد...

گفتي مي شناسيم...؟!

 

باران دارد قطره قطره ميچكد روي لب هايم ...

برای نوشیدن شعرم نمی آیی؟؟؟

 

 

بعدتر نوشت:

۱. اينجا قرص ماه از فرط دلتنگي براي تو، هلال شده...!

 

۲. بابای گلم! براي يك بار هم كه شده ، بگذار من در"خسته نباشي" گفتن به تو پيش دستي كنم!

چرا هميشه تو اول مي شوي استاد مهربانی؟!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:3  توسط شینا  | 

~ ~ ~
پنجشنبه 16 خرداد1387

سلام

حالا اگر از عشق بازي تو و ماه٬

نطفه ي اين دختر باران زده بسته شد،

من خورشيد را از بكارت تنم ميزايم تا هر غروب از چشمهاي تو طلوع كند و قنديل شب هايمان آب شود از حرارتش...

 

سلام كردم يك بار...

باز هم سلام!

سلام ...

پيش از آن كه سرم به اولين سنگي بخورد كه جوان بودن عشقم را٬ با سنگيني سهمگین سيليش توي صورتم بزند...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:37  توسط شینا 

~ ~ ~