لب هایم را می گذارم اینجا... روی صفحه، و تو را که نوشته ام، مـــــــــــــی بوســــــــــــم... حتی اگر تو؛ قلمت را به دندان بگیری و مرا، از خاطره ی دفترت ببری... بلکه همه ی گل ها در طول همه ی زمان و مکان ها آگاهند که من چه اندازه به سخاوت بی حد دست های تو محتاجم... تو که به همه ی شعرهای من می آیی؛ به دیدارم بیا... بعدتر نوشت: به یاد آوردن/ شاید/ دردناک ترین راه/ باشد/ برای فراموشی/ و شاید/ مهربانانه ترین راه/ برای خلاصی/ از این درد/( اِریش فرید - Erich Fried/ شاعر اتریشی) « شاید » ، « نمی دانم » ، « کاش » ، « دلم می خواهد » ، ... این ها واژه هایی
هستند که نبودن تو به من یاد داده است، و از این هاست که کلمات کهنه ی « انتظار » و « دلتنگی »
شاداب شده اند. عزیزم! و ان یکادِ من باش تا از دیوارت بیاویزم؛ وقتِ بی قراری... بعد نوشت: این حجم روشنایی که رأس ساعت 11 صبح یک مرتبه می ریزد توی اتاقم و 30 دقیقه بعد از همان پنجره خالی می شود، سهم اندکی ست که فقط یادم می آورد چقدر آفتاب را دوست دارم...! بیشتـــــــــــــــــر بتاب بر من! بیشتر... تو را تصور می کنم در دنیای به این بزرگی؛ و ... نقطه می شوم . و راستی... پ.ن: خواب رفته ام به آغوش تو من به همه ی خواب های با تو رفته ام بی تو... اینجا نمی شود لبخندت که نشست به لبم چشمت که دوید به تنم دستت که نواخت از دهان تا دندان؛ موسیقیِ احساسم را، می گویم... اینجا نمی شود گُـل داده اردیبهشت، به دامنِ صحـرا. در گستـره ی بهـار؛ علف بر علف، سُر می خورد. و زمستـان هنـوز؛ نشستـه به پای من... پ.ن: دلم برای کاشان، روزهایی که گذشت و برای دوستانم خیلی تنگ است... ... و روزهایی هست که آدم به نبودن ات هم خوشبین است؛ با عطوفتی نرم، زخمی و آزاد... روزهـایـی هست که آدم خـودش را زیر بـازوانـش می گیـرد، طبـعِ غـم زده را می خوابانـد، و غرورِ خسته اش را هـم... می نشینـد؛ روی یک صنـدلی کنـار پنجـره، و به چیـزی توی ذهنش خیره می مانـد... روزهایی که بی وقفـه دوست می دارد؛ هم آن را کـه در سـر دارد. پی نوشت: ... دوست داشتن را، نمی توانم که نداشته باشم.
ادامه مطلب
| Design By : Pichak |


