اگر بلندي پيراهنم زير پاهام گير بكند و زمين بخورم؟
اگر انگشتهام توي گِل فرو برود و دستهام زخمي بشود؟
اگر دردم بگيرد و اشكم سرازير بشود و سرمه ي چشمهام خط سياه روي گونه هام بكشد ، بغلم نمي كني تا مثل پروانه ها از جوي آب بپريم و روي برگ گل سرخي، خودمان را به خواب بزنيم، تا دست شبنم روي عرياني تنهامان لحاف بكشد؟!
بغلم مي كني يك جوري كه وقت پريدن، چشمهاي چشمه ساق پاهام را نبيند و عكس هماغوشيمان روي آينه ي آب نيفتد؟!
بغلم مي كني تا هي زمين بخورم و انگشتهام توي گِل فرو برود و دستهام زخمي بشود و بشود و بشود و ... و تو هي بغلم كني و مثل پروانه ها... !؟
بيا آن قدر سبك بشویم كه مثل نسيم توي صورت آسمان بخوريم و عين باران قطره قطره بچكيم از چشمهاي ابر...
تا حالا عين باران قطره قطره چكيده اي جوري كه قطره هات توي دل صدف، مرواريد بشود؟!
آخ كه چه حالي دارد وقتي قطره هات در دل صدف، مرواريد مي شود و تو سينه ريز گردن بلوري دختركي مي شوي كه توي ساحل موج بازي مي كند...!
مي آيي آن قدر سبك بشویم كه مثل نسيم توي صورت آسمان بخوريم و عين باران، قطره قطره بچكيم از چشمهاي ابر...؟؟؟
بعدتر نوشت(۵:۴۰ جمعه ۲۱ تیر):
نمی دانم چه روزی بود ... چه ساعتی بود ... اما انگار درهای آسمان باز بود که من مستجاب شدم و تو از آسمان نازل شدی...
می دانی ... این ساعتی که برا یت می نویسم مثل آن روز درهای آسمان باز ند اما نگو که می خواهی برکت را پس بفرستی!
خیلی بعدتر نوشت:
سیل سرشک ما ز دلش کین به در نبرد
در سنگ خاره قطره ی باران اثر نکرد (حضرت حافظ )
دل نوشت:
بود ِتو در بود ِمن ناتمام مانده است...
مي خواهم بگويم:
"تمام بيا و بمان لطفا!"