تبليغاتX
تنها ماه مي داند و رود

تنها ماه مي داند و رود


لب هایم را می گذارم اینجا...

روی صفحه،

و تو را که نوشته ام،

مـــــــــــــی بوســــــــــــم...

حتی اگر تو؛

قلمت را به دندان بگیری و مرا،

از خاطره ی دفترت ببری...



نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 23:42 توسط شینا|

نه گل هایی که برایم خریده ای،

بلکه همه ی گل ها

در طول همه ی زمان و مکان ها

آگاهند که من 

چه اندازه به سخاوت بی حد دست های تو محتاجم...


تو که به همه ی شعرهای من می آیی؛

به دیدارم بیا...


بعدتر نوشت:

به یاد آوردن/ شاید/ دردناک ترین راه/ باشد/ برای فراموشی/ و شاید/ مهربانانه ترین راه/ برای خلاصی/ از این درد/( اِریش فرید - Erich Fried/ شاعر اتریشی)


نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 22:26 توسط شینا|


« شاید » ، « نمی دانم » ، « کاش » ، « دلم می خواهد » ، ... این ها واژه هایی هستند که نبودن تو به من یاد داده است، و از این هاست که کلمات کهنه ی « انتظار » و « دلتنگی » شاداب شده اند.

نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 10:25 توسط شینا|


عزیزم!

و ان یکادِ من باش

تا

از دیوارت بیاویزم؛

وقتِ بی قراری...


بعد نوشت: این حجم روشنایی که رأس ساعت 11 صبح یک مرتبه می ریزد توی اتاقم و 30 دقیقه بعد از همان پنجره خالی می شود، سهم اندکی ست که فقط یادم می آورد چقدر آفتاب را دوست دارم...!

بیشتـــــــــــــــــر بتاب بر من! بیشتر...

نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 1:15 توسط شینا|


تو را تصور می کنم

در دنیای به این بزرگی؛

و ... نقطه می شوم

.

نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 16:56 توسط شینا|

و

راستی...


پ.ن: 

خواب رفته ام به آغوش تو

من به همه ی خواب های با تو رفته ام

بی تو...

نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 21:4 توسط شینا|

نه 

اینجا نمی شود


لبخندت که نشست به لبم

چشمت که دوید به تنم

دستت که نواخت از دهان تا دندان؛ 

موسیقیِ احساسم را،

می گویم...


اینجا نمی شود

نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 0:15 توسط شینا|

گُـل داده اردیبهشت،

به دامنِ صحـرا.

در گستـره ی بهـار؛

علف بر علف،

سُر می خورد.

و

زمستـان هنـوز؛

نشستـه به پای من...


پ.ن: دلم برای کاشان، روزهایی که گذشت و برای دوستانم خیلی تنگ است... 

نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 9:45 توسط شینا|


... و روزهایی هست که آدم 

به نبودن ات هم خوشبین است؛

با عطوفتی نرم،

زخمی 

و آزاد...


نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 11:48 توسط شینا|

روزهـایـی هست که آدم

خـودش را

زیر بـازوانـش می گیـرد،

طبـعِ غـم زده را می خوابانـد،

و غرورِ خسته اش را هـم...

می نشینـد؛

روی یک صنـدلی کنـار پنجـره،

و به چیـزی توی ذهنش خیره می مانـد...

روزهایی که بی وقفـه دوست می دارد؛

هم آن را کـه در سـر دارد.


پی نوشت: ... دوست داشتن را، نمی توانم که نداشته باشم.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 12:38 توسط شینا|


آخرين مطالب
» شب بخیر...
» وقتی همه چیز تو را به یادم می آورد...
» دوری
» تمنا...
» دوستت دارم های همه ی آدم ها...
» مستی
» بوس کوچولو
» ناگهانِ من باش!
» در ادامه...
» دلتنگــــــــــــــی

Design By : Pichak